تولد در سرزمین آرزوها

امروز روز تولدمه. اولین تولدی که در سرزمین آرزوها هستم

با اینکه اینجا دوستان خجالتم دادن و برام یه جشن کوچیک گرفتن اما بوی نمی که از هم آمیختن غبار غربت و اشک دلم فضای قلبم رو پر کرده

امروز که با مادر و پدرم صحبت می کردم این بوی نم رو با غلضت بالایی حس کردم. به خصوص که پدر بعد از تبریک بهم گفت << اگر اینجا بودی برات تولد می گرفتیم>> با مرور این جمله هر بار بغضم شکسته می شه و چشمام پر از اشک

اگر اونجا بودم با پدرم درد دل می کردیم٬ اگر اونجا بودم مادرم من رو در آغوش می گرفت٬ اگر اونجا بودم با برادرم شادی و جوونی می کردیم نه از این مدلهایی که جوونای سرزمین آروزها اوقات می گذرونند به همون سبک و سیاق ایرونی خودمون و اگر اونجا بودم خیلی اتفاقات خوب و بد دیگه ممکن بود بیوفته

نمی دونم تو دنیا چقدر آدم هستن که از طرفی باید از کشورشون دور باشن برای زندگی برای داشتن کوچکترین امکانات و حقوق انسانی و در عین حال بی تاب برای بودن در کشورشون و بودن کنار خانواده شون…. نمی دونم گناه ایرانی بودن چقدر بزرگه که داریم اینطور تاوان پس می دیم امیدوارم روزی برسه که این سایه سیاه که سالهاست مثل بختک روی سر ایران و ایرانی افتاده از سر ما رخت بر بنده آنروز روزی که همه در وطن خود و در کنار خانواده خود با خوشی و برخورداری از حداقل حقوق و امکانات زندگی رو سر کنیم روزی که دیگر من دور از وطن << اگر>> های اینچنینی ننویسم و دوستی که در وطن هست << اگر >> های آنچنانی ننویسد

ای پرنده مهاجر

سفرت سلامت اما

به کجا می ری عزیزم

قفسه تموم دنیا

پ.ن یکی از دوستانم بعد از ۳ سال خارج از وطن درس خوندن ۲ هفته پیش به وطن برگشته. اونقدر از سختی ها و بی احترامی ها و بی کاری ها و فقر و فحشا برام گفته که انگار این چند سالی که ما خارج از وطن بودیم همه چیز عوض شده و خیلی ها عوضی. واقعا نمودم چی بگم توی برزخی گیر کردم

Posted in روز نوشته ها | 4 Comments

آخر هفته طولانی

راستش عنوان این پست  ترجمه لغت به لغت عبارت <<لانگ وییک اند>> است که برای تعطیلات آخر هفته ای که یک روز قبلش یا بعدش تعطیل باشه بکار می برند

این هفته دوشنبه <<مموریال دی>>  بود و اغلب بچه های برنامه برای رفتن بیرون شهر داشتن. شب شنبه منزل یکی از اساتید ایرانی دانشگاه مهمان بودم. خانومش ژاپنی و بسیار مهربون و مهمان نواز بود و خود دکتر هم مثل همیشه بسیار بی آلایش و دوستانه برخورد می کرد. از اونجایی که هنوز ماشین نگرفتم خود دکتر غروب آمد دنبالم و راهی منزلشون شدیم. یکی دیگه از اساتید دانشگاه که اصالتا هندی بود هم مهمان بود. گپهای دوستانه و شام خوبی که دکتر به همراه خانومش زحمتش رو کشیده بودن شب به یاد ماندنی رو ثبت کرد برام. ساعت حدود ۱۱ شب بود که دکتر و خانومش منو برگردوندن آپارتمان. همون حدودها یکی از دوستان زنگ زد که بالش و رواندازت رو جمع کن داریم میایم دنبالت شب رو خونه یکی از دوستان هستیم و صبح می خوایم بریم خارج شهر. خلاصه شب تا ساعت حدود ۳ نیمه شب با دوستان به گپ و گفتگوهای اجتماعی و هنری و روانشناسی و سیاسی و غیره و ابته به همراه قلیون نعناع پرداختیم. صبح ٬ البته می شه گفت ظهر ٬ بیدار شدیم و املت سبزی که دوستان درست کرده بودند خوردیم و ساعت حدود ۱ ظهر بود به سمت پارک که اسمش هم یه کم به فارسی نا مناسب بود (گوز کریک پارک) راه افتادیم. وارد پارک شدیم و تا انتهای پارک با ماشین رفتیم البته چشمتون روز بد نبینه که ماشین ما به دلیل سرعت غیر مجاز جریمه هم شد اون هم ۱۵۵ دلار به هر حال بعد از پارک کردن و ۵ دقیقه ای پیاده روی به ساحل رسیدیم. البته آب چندان تمیز نبود و ما تنی به آب نزدیم.

بعد از اینکه کمی نشیتیم و عکس گرفتیم دوباره راهی شدیم در بین راه شهری بود که به عنوان شهر تاریخی ازش یاد شده بود سری هم به اونجا زدیم البته که چندان قدمتی نداشت ٬ حدود ۱۵۰ سال٬ ولی اسکله خوبی داشت و پایی به آب زدیم

اسکله شهر بث

اسکله شهر بث

حدود ساعت ۵ عصر به سمت خونه برگشتیم توی راه تلفنی ۳ تا پیتزا اکسترا لارج از پاپا جان پیتزا سفارش دادیم و به شهر که رسیدیم پیتزا رو گرفتیم و رفتیم خونه حسابی خوردیم و بعدش دوستان هنرمندمون ما رو با ساز شون حسابی به فیض رسوندن و شب هم ادامه گفتگوهای شب قبل خلاصه اینکه ظهر فرداش بعد از خوردن املت دیگه خجالت هم خوب چیزی بود تا صاحبخونه کمی استراحت کنه٬ البته که صاحبخونه انقدر با محبت بود که نمی خواست بذاره ما بریم اما به هرحال بعد از خداحافظی من رو هم بچه ها رسوندن که کمی استراحت کنم. اومدم اتاق و دوش گرفتم موبایلم رو سایلنت کردم و رفتم توی تخت که کتاب بخونم که بخوابم ۱ ساعتی نشده بود که دیدم این هم خونه ایم استیو در می زنه می گه کسی اومده دم دار کارت داره. بلند شدم دیدم همون دوستی که بهم راید داده بود اومده می گه چرا گوشی رو برنمی داری ۱۰ بار زنگ زدم گفتم چی شده حالا؟ گفت لباس بپوش باید بریم. گفتم کجا گفت عموی من از ۳ روز پیش تو و یکی دیگه از دوستان رو دعوت کرده بوده برای امشب شام من یادم رفته بوده الان زنگ زد که پس کجایید من یادم افتاد زود حاضر شو که ضایع نشه

خلاصه درد سرتون ندم که کل این آخر هفته طولانی رو ما مهمون بودیم و چقدر خوب که این دوستای خوب رو پیدا کردم

Posted in روز نوشته ها | Leave a comment

شبی به یاد ماندنی

دیشب جای همگی خالی بود. کنسرت استاد شجریان در ویرجینیا واقعا عالی بود

کنسرت استاد شجریان - می ۲۰۱۰ ویرجینیا

شنبه عصری ساعت حدود ۴ از خونه راه افتادیم به سمت رلی که اونجا یه برنامه کوچیک موسیقی ایرانی بود از طرف مرکز مطالعات ایران شناسی دانشگاه کارولینای شمالی برگذار شده بود و چند تا از جوونای ایرانی اونجا اجرا کردن. نکته جالب توجه برنامه فارسی صحبت کردن پرفسور آمریکایی برای افتتاح برنامه بود که خیلی با مزه بود

شنبه شب رو خونه یکی از دوستان ایرانی خوابیدیم و صبح یکشنبه راه افتادیم به سمت ویرجینیا. ساعت حدود ۶ رسیدم خونه عمو تو وینا و بعد از خوردن غذا آماده شدم. یکی از دوستان اومد دنبالم و راه افتادیم به سمت دانشگاه جرج می سون که کنسرت استاد شجریان ساعت ۸ اونجا برگزار می شد سالن کاملا پر شده بود از ایرانی ها

ساعت ۸:۱۵ استاد با گروه شهناز به سرپرستی مجید درخشانی روی صحنه اومدن و قسمت اول کنسرت چند قطعه ساز و آواز و قطعه رندان مست توسط استاد اجرا شد

ساعت ۹:۳۰ برای میان برنامه ۱۵ دقیقه استراحت بود که رفتیم بیرون سالن و کمی با دوستان گپ زدیم . چهره های آشنا کما بیش دیده می شد که می شه به دکتر عبدالکریم سروش اشاره کرد

ساعت ۹:۵۰ قسمت دوم برنامه شروع که بسیار دلنشین بود. انتخاب شعرها بسیار عالی بود به خصوص شعری که راجع به برآمدن فریدون و ضربه زدن بر ضحاک بود

بعد از اتمام قطعات که کلی تشویق حاضران رو در پی داشت استاد دوباره برای اجرای قطعات درخواستی به جای خود برگشت و قطعه زیبای <<همراه شو عزیز>> را اجرا کرد و فوق العاده بود و ما هم با استاد همنوا شدیم پس از اتمام این قطعه با اصرار مردم استاد قطعه << مرغ سحر>> را اجرا کرد که بسیار عالی بود

در مجموع بسیار شب بیاد ماندنی بود و جای همگی خالی بود

Posted in روز نوشته ها | 3 Comments

امروز کار شروع شد

این چند روزی که نبودم رفته بودم واشنگتن برای یک سری کارهای بانکی . دفعه پیش که اینجا رو ترک کردم با اتوبوس رفتم واشنگتن. شاید باورش برای ما سخت باشه اما واقعا صد رحمت به ترمینال جنوب. البته که شهری که من ازش بلیط گرفته بودم شهر کوچکی از ایالت کارولینای شمالی محسوب می شه اما به هر حال هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم که ترمینال اتوبوسی در سرزمین آرزوها با این اوصاف پیدا بشه. برای ساعت ۹ شب بلیط داشتم و ساعت ۸:۴۰ دقیقه رسیدم واقعا شکه شده بودم مثل صحنه های بازی رزیدنت اویل بود مثل ترمینالی در یه شهر متروکه که سالهاست خالی از سکنه هست. متصدی صدور بلیط یه خانوم پیر بود که می گفت نمی تونه وارد سیستم بشه چون رمز ورود به سیستمی که بهش دادن کار نمی کنه و باید منتظر بمونه تا از مرکز رمز جدید براش بفرستن به هر حال ساعت ۹ شد و اتوبوس ما رسید و هنوز این سیستم بالا نیومده بود. به هر حال راننده اتوبوس چند دقیقه ای برای من منتظر موند تا این سیستم بالا اومد و طرف تونست برای من بلیط صادر کنه. به هر حال با سوار شدن به اتوبوس کاملا ترسیده بودم با دیدن مسافرها خلاصه اینکه این سفر ما کلی خودش داستان داشت که شاید بعدها جداگانه براش بنویسم. با خودم می گفتم اگر این چیزها رو برای یه هموطن خودم تعریف کنم باورش نمی شه و فکر می کنه دروغ می گم یا دارم غلو می کنم همونطور که اگر ۲ سال پیش کسی برای من این داستان رو می گفت من هم همین عکس العمل رو می داشتم به هر حال تا وقتی چیزی رو نبینی به خوبی قبول نمی کنی

دیروز دوباره برگشتم و اتاقم رو تحویل گرفتم بعدش هم با عمو و یکی از دوستان رفتیم یه رستوران بافه و تا می تونستم خوردم بعدش هم یه خرید کوچیک برای چند روز اول تا اینکه راه و چاه دستم بیاد و دیگه خودم راه بیفتم. مجموعه ای که توش اتاق گرفتم متشکل از چندین آپارتمان می شه من هم توی یکی از این آپارتمانهای ۴ اتاق خوابه جا گرفتم که باید در پستهای بعدی براتون توصیفش کنم. تا امروز فقط یکی از هم خونه ای ها رو دیدم که پسر خوب و مثبتی به نظر می رسه و اسمش کوین است

عصر با دوستم رفتیم فوتبال و بعد از ۲۰ دقیقه بازی بارون شدیدی گرفت و ما هم برگشتیم برای شام هم رفتیم آپارتمان یکی دیگه از بچه ها و یه سوسیس تخم مرغ حسابی خوردیم

به هر حال با وجود دوستای خوبی که اینجا پیدا کردم این روز اول خیلی خوب بود و امیدوارم که روزهای بهتری برامون پیش رو باشه

Posted in روز نوشته ها | 2 Comments

اولین گشت زنی در شهر

دیروز عصری فرصتی دست داد تا به همراه دوستان یه چرخی در شهر بزنیم. هر کدوممون هم یه سری کارهای کوچیکی داشتیم. من باید یه بسته پست می کردم. البته قبل از هر چیز رفتیم و دو تا پیتزا گرفتیم و همونجا تو ماشین ناهار رو خوردیم

بعد از پست کردن بسته و انجام یه سری از کارای دوستان با هم رفتیم سالن تفریحات مجتمعی که یکی از بچه ها اونجا اتاق داره و حدود یک ساعتی بیلیارد بازی کردیم. با اینکه یه ۱۰ ماهی بود بیلیارد بازی نکرده بودم اما خیلی هم بد نبودم

بعد از بازی رفتیم خرید یه سری لوازم برای خورد و خوراک و بعدش هم خونه

آخر شب بعد از یه بحث سیاسی داغ دوستم تارش رو آورد و با هم یه کنسرت قاطی از تسنیف های سنتی اجرا کردیم با این صدای داغون من نمی دونم اونا شب خوابشون برد یا نه

Posted in روز نوشته ها | 5 Comments

شادی شب قبل با خبر تاسف بار صبح روز بعد تلخ شد

دیشب با ۴ تا از ایرانی های جوون این شهر که اونها هم مدت زیادی نیست به سرزمین آرزوها پا گذاشتن آشنا شدم. یه مهمونی کوچیک خونگی با حال و هوای آدمایی مثل خودمون. ایرانی هایی که هنوز رنگ و بو و صفای ایرانی رو دارن. البته یه دوست آمریکایی هم اومده بود که پسر خیلی خوب و شادی بود به نام ،، تروی،، و بچه ها سعی می کردن بهش رقص ایرانی یاد بدن

غذا هم به سبک ایرانی پخته شده بود و همه چیز عالی بود. با اینکه شب دیر وقت خوابیده بودم صبح ساعت ۹ بیدار شدم. فکر کنم این بیدار شدن های صبح سر ساعت ۷ توی این ۸ ماهه کلا ساعت فیزیولوژیکی بدنم رو سحرخیز کرده . به هر حال همه هنوز خوابن. طبق معمول لپ تاپ رو باز کردم و سری زدم به فیس بوک و بعدش هم بالاترین. توی موضوعات داغ خبر اعدام ۵ هموطن کرد خشکم کرد. اسمشون رو زیاد تو مقالات و خبرهای بالاترین دیده بودم اما واقعا برام غیر قابل باور بود که این حکومت اینقدر خونخوار و دریده شده

بین اسامی اسم یک زن هم بود. واقعا متاثر شدم که کشورم با داشتن سالها تاریخ تمدن و قوانین انسانی در قرونی که هیچ اثری از تمدن در جای جای کره خاکی نبود امروز در قرن ۲۱ به سبوعیت روی آورده

واقعا متاسفم از آنچه بر مردم کشورم این روزها می گذرد

Posted in روز نوشته ها | Leave a comment

سپری کردن روز در متلهای سر راهی

این سه روزه رو توی دو تا از متلهای سر راهی توی جاده اصلی منتهی به شهر سپری کردم. چون هم ارزون بودن هم اینکه جاهای دیگه توی شهر به دلیل برنامه فارغ التحصیلی دانشگاه و اومدن خانواده های دانشجوها از قبل رزرو شده بودن. اولین  متل رو که یک شب توش بودم اسمش ،،دی این،، بود و به نظر تمیز بود. شبیه این فیلمهای سینمایی بود که این یانکی ها بین راه توش می خوابیدن. دومی که ۲ شب توش بودم اسمش ،، اکونومی این،، بود که از قبلی درب و داغون تر بود و جالبه که گرونتر هم بود. به هر حال دو روز اخیر رو از اتاق بیرون نیومده بودم و پرده اتاق رو هم کامل بسته بودم. الان تازه یک ساعتی می شه که یکی از دوستان اومد دنبالم و اومدم خونه یکی از دوستان به هر حال این روزها هم همه خاطره است

متاسفانه عکسی از این دو جا نگرفتم سعی می کنم پستهای بعدی عکس هم بذارم

Posted in روز نوشته ها | Leave a comment